نوستالژی حاج رضای مطبوعات
- شناسه خبر: 1190
- تاریخ و زمان ارسال: 7 اسفند 1403 ساعت 7:14
- منبع: آزنا آنلاین
- نویسنده: لیلا سعادتی
کبری سعادتی/ اوزگور آنلاین|برای گرفتن روزنامه به محل توزیع رفتم و از خوش شانسی من، روزنامه ساعتی با تاخیر می رسید.
در دفتر حاج رضا موذنی به انتظار ایستادم و با خواندن تیترهای روزنامه های قدیمی که به در و دیوار دفتر چسبیده بود سرگرم شدم و به گذشته سفر کردم. سفر به گذشته باب گفت و گو را باز کرد…

کنجکاو شدم که بپرسم پای حاج رضا چگونه به مطبوعات باز شده است.
حاج رضایی که همه مان به نظم و جدیت و اخلاق می شناسیمش.
با اشتیاق شروع کرد از نوجوانی اش گفتن و من این اشتیاق را خوب می شناختم؛ چرا که هرکدام مان اگر به خودمان رجوع کنیم اولین روزهای مان خاطره انگیز نقش بسته در پستوهای ذهن مان.
البته هستند همکارانی که یک اتفاق ساده باعث روزنامه نگار شدن شان شده است.
حاج رضا از روزنامه خواندن هایش گفت و از پول توجیبی هایش که صرف خرید روزنامه می کرد.
در یک ساندویچی کوچک در تهران مشغول کار شده بود و سرگرمی اش خرید و مطالعه روزنامه بود که صدای صاحب کار خود را هم با این کار در آورده بود هرچند بعدها او را هم روزنامه خوان کرده بود.
بعدها آمده بود اردبیل و توزیع روزنامه را حرفه خود ساخته بود و برای روزنامه های سراسری یادداشت می نوشت.
به پاس رزمندگی اش در دوران دفاع هشت ساله در یک اداره ای او را استخدام کرده بودند اما او نمی توانست یک جا بنشیند و چشم بدوزد به در و دیوار تا شاهد تعداد مکالمات کارمندان و ارباب رجوع باشد.
پشت میزنشینی دلش را زود زده بود و از آن اداره بیرون آمده و دوباره به صفحه علاقه مندی زندگی اش چسبیده بود.
از گفت و گویش با مرحوم حاج سلیم می گفت که حاضر به گفت و گو نمی شد و بالاخره راضی اش کرده بود و بعد از تنظیم گفت وگو آن را به دفتر روزنامه فرستاده بود و گفت و گوی چاپ شده حاج سلیم به چاپ چندم رسیده بود و حاج سلیم مصاحبه گریز از نتیجه کار راضی شده و او را به خانه اش دعوت کرده بود.
روزنامه ها رسیده بود و حاج رضا رفته بود به گذشته ای که خاطرات پایش را بسته بودند اما ناگزیر بود که کار هر روزه اش را از سر بگیرد.
با جدا کردن روزنامه ها و با به ردیف چیدن شان سرش را تکان می دهد و با افسوس می گوید: چه روزهایی داشتیم ان شاءا… بقیه را هم سر فرصت تعریف می کنم.
خاطرات روزنامه نگاری و روزنامه خوانی مان هم شبیه نباشد اشتیاق به روزنامه نگار شدن مان تقریبا شبیه هم است.
قیافه من هم در زمان اولین روز قبول شدن از دانشکده خبر، اولین روز کار در دفتر روزنامه، اولین نوشته چاپ شده در روزنامه یا نشریه و اولین مقام در جشنواره همین شکلی بود. همین قدر اشتیاق در صورتم پیدا بود و درست همین قدر ذوق کرده بودم.
حاج رضا حرف می زد و خاطرات خودم جان می گرفت. او از صاحب کارش سخن می گفت و گله گذاری اش از روزنامه خواندنش و خاطرات دوران راهنمایی و دبیرستان در ذهنم تداعی می شد، زمان هایی که گزارش ها و گفت و گو های مجلات ورزشی را می بلعیدیم. آوردن روزنامه و مجله به مدرسه ممنوع بود و ناظم مدرسه هرچند روز یک بار کیف های مان را به قصد پیدا کردن تکه روزنامه ای می گشت و ما خوب بلد بودیم که چگونه و در جای امن جاسازی اش کنیم که عقل جن هم به آنجا قطع ندهد چه برسد به ناظم و نماینده و ستون پنجم های کلاس مان.
الان چطور بازیگران و خوانندگان چشم بادامی کره ای روی بورس علاقه مندی های نوجوانان هستند در دوران ما هم که خبری از گوشی و شبکه های اجتماعی و اینترنت به این دسترسی نبود و تلویزیون فقط سه کانال بیشتر نداشت، خبرهای فوتبالیست ها و بعضی از بازیگران در صدر اخبار مورد علاقه مان بود و برای بریده روزنامه ای که خبری از فلان و بهمان ملی پوش در آن چاپ شده بود خودمان را هلاک می کردیم و اطلاعات هرکدام از دوستان مان بیشتر و به روزتر بود به بقیه حکومت می کرد.
یادش بخیر گذشته و حالی که با سرعت می آید و به گذشته تبدیل می شود و آینده ای که حال می شود و می ترسیم که حال مان را به هم بزند چون نمی توانیم پیش بینی اش کنیم و در گذشته می مانیم و با ورق زدن همه تیتر و لید و متن های خبر لحظات خوب و بد گذشته باز هم برای مان شیرین است.
حاج رضا سرش شلوغ می شود و بیشتر ماندن را جایز نمی دانم با آرزوی روزی خوب، روزنامه ام را تحویل می گیرم و از در توزیع خارج می شوم.
درست است که شور و حال گذشته رنگ باخته اما همچنان نمک گیر عرصه خبریم من که اول ورود مدینه فاضله ای در اعماق ذهنم ساخته بودم که نگویید و نپرسید اما هر بار و با هر تنشی غافلگیر می شوم.
اما چه می شود کرد هر دوست داشتنی تاوان دارد و تاوان حرفه شیرین و پر از دردسر ما هم هرچه می خواهد باشد، به دیده منت می پذیریم هرچند که دیگر اتفاقات ریز و درشت آن بر سر ذوق مان نمی آورد.







